حالم بد نیست ولی به سرم که بزنه دیگه زده! انقدر الکی به خودم تلقین می کنم که جدی جدی حالم بد می شه و بی حال می افتم رو تخت و دانشگاه نمی رم.درسی نخوندم که بخوام تحویل استاد بدم و پشت سر هم،آماج سوالات ریز و درشت قرار بگیرم،پس همون بهتر که بمونم خونه! با خودم می گم: نیلوفر راس میگه،امروز روز آرامشه! بعد پنجره رو تا آخر باز می کنم و باز ولو می شم رو تخت و یه عالمه خنکای پاییز می آد و می پیچه دورم و تا می تونم نفس های عمیق می کشم و فکر می کنم هر از گاهی بی خیالی لازمه تا خوشبختی رو با تمام وجود حس کنی.
پ ن:توصیه می کنم هر از گاهی در اوج مشغله خودتونو به بی خیالی بزنید.عصر با خبر شدم کلاس تشکیل نشده!





