روان نشناسی!
می گوید چشمانت را ببند و با دهان بسته از بینی ات عمیق ترین نفس ممکن را بکش و قبل از باز دم تا سه بشمار. یک...دو...سهههه... حالا ذهنت رو از همه چیز خالی کن و بدون این که به چیزی فکر کنی(!) اعضای بدنت رو از گردن تا پاهات روی صندلیت رها کن و هر بار نفس های عمیق بکش و هر بار تا سه بشمار... یک...دو...سههه... بعد از یک ربع یک عدد فرشته ی مات و مبهوت هستم که چشم هایش را باز کرده و نه تنها احساس ریلکسیشن ندارد بلکه حس حماقت هم به دردش اضافه شده است! می گوید چه طور بود؟ می گویم خوووب!! و یک لبخند مضحک تحویلش می دهم. می گوید امشب دیگه با خیال راحت می خوابی بدون استرس... و حالا من یک عدد فرشته ی داغون هستم که ساعت 4 بعد از دیدن یک خواب چپ اندر قیچی از خواب پریده است و از سر بی خوابی دو ساعت است که وبلاگ خوانده است و بعد هم نشسته است و در سکوت کله ی سحر 9 دی ماه با خودش فکر کرده است که روان شناسی در ایران چه زمانی می خواهد از مرحله ی "مامان درمانی" فراتر برود تا بلکه موجودی مثل من از استرس درس و کار و اعلام نتایج کنکورهای نا تمامش پس نیفتد؟!



ابرها می گریند