روان نشناسی!

می گوید چشمانت را ببند و با دهان بسته از بینی ات عمیق ترین نفس ممکن را بکش و قبل از باز دم تا سه بشمار. یک...دو...سهههه... حالا ذهنت رو از همه چیز خالی کن و بدون این که به چیزی فکر کنی(!) اعضای بدنت رو از گردن تا پاهات روی صندلیت رها کن و هر بار نفس های عمیق بکش و هر بار تا سه بشمار... یک...دو...سههه... بعد از یک ربع یک عدد فرشته ی مات و مبهوت هستم که چشم هایش را باز کرده و نه تنها احساس ریلکسیشن ندارد بلکه حس حماقت هم به دردش اضافه شده است! می گوید چه طور بود؟ می گویم خوووب!! و یک لبخند مضحک تحویلش می دهم. می گوید امشب دیگه با خیال راحت می خوابی بدون استرس... و حالا من یک عدد فرشته ی داغون هستم که ساعت 4 بعد از دیدن یک خواب چپ اندر قیچی از خواب پریده است و از سر بی خوابی دو ساعت است که وبلاگ خوانده است و بعد هم نشسته است و در سکوت کله ی سحر 9 دی ماه با خودش فکر کرده است که روان شناسی در ایران چه زمانی می خواهد از مرحله ی "مامان درمانی" فراتر برود تا بلکه موجودی مثل من از استرس درس و کار و اعلام نتایج کنکورهای نا تمامش پس نیفتد؟!

از این روزها

گاهی کار به جایی می رسد که تا به خودت می آیی می بینی که ماه هاست هیچ دوستی سراغی از تو نگرفنه است. به هیچ دور همی دوستانه ای دعوت نشده ای و حتی دوست ترین دوستت تو را به یک پیاده روی و خوردن بستنی قیفی دعوت نکرده است. گاهی به خودت می آیی و می بینی تنهایی عجیب از سر و کوله ت بالا می رود و دریغ از حتی یک دو نقطه پرانتز که روی گوشی ات ظاهر شود! بعد فکر می کنی که همیشه حواست به آدم های دوست داشتنی زندگی ات بوده تا توانسته ای به یادشان بوده ای و با هرچیزی که فکر می کرده ای خوشحالشان می کند شادشان کرده ای حتی با یک اس ام اس انرژی بخش و یک تماس غیر منتظره، بدون گله بدون غر... اما از یک جایی به بعد به خودت می آیی و می فهمی که باید از وابستگی هایت کم کنی باید به تنها رفتن و تنها آمدن عادت کنی بدون هیچ چشم داشتی...لبخند به لب و امیدوار...

رفتن یا نرفتن مسءله این است

صبح روز کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد به زور خانواده و وسوسه ی دوستانت بلند شوی بروی حوزه ی آزمون که شونصد کیلومتر از خانه تان دور است. قبلش هم هر چه بگویی بابا جان چهارسال درس خواندن در دانشگاه آزاد و خفت و خواری بس است برایم، کسی به خرجش نرود و هی بگویند لوس نشو بابا! چه فرقی میکنه؟! دانشگاه دانشگاست دیگه! مدرکتو گرفتی که کسی نمیپرسه کجا خوندی؟ همه فقط میپرسن چی خوندی و... تا چند روز پیش که نتیجه ی کارشناسی ارشد آزاد(همان کنکور کذایی) می آید با رتبه ی خوبی در یکی از واحدهای تهران "حقوق تجارت بین الملل" قبول می شوم و دوباره همان جماعت فوق الذکر می آیند می گویند خاااک بر سرت! بهترین گرایش رشته ی حقوق قبول شده ای و خوشحال نیستی؟! خاااک بر سرت که انقدر ناشکری. پاشو برو فوق لیسانست را بگیر تا دو زار به حقوقت اضافه شود. همه اش دو سال است و تا چشم بر هم بگذاری شده ای فوق لیسانس مملکت و...

و من همه ی این حرف ها را فقط بشنوم و مثل تمام عمرم تا به امروز قدرت تصمیم گیری قاطع را نداشته باشم. 4 سال درس خواندن در دانشگاه آزاد در مقطع کارشناسی و  شنیدن انواع و اقسام توهین ها که شما خنگ های مایه داری هستید که دانشگاه را با سالن مد اشتباه گرفته اید و اگر ناخن هایتان لاک دارد یا مانتویتان رنگ روشن است حق ندارید وارد دانشگاه شوید. به درک که غیبت می خورید. به درک که 12 کیلومتر راه آمده اید تا جنوبی ترین نقطه تهران. چشمتان کور میخواستید بیشتر درس بخوانید که دانشگاه آزادی نشوید و...

همه ی این ها یک طرف، علاقه ام به حقوق مالکیت فکری چه می شود؟ مگر غیر از این بود که هدفم مالکیت فکری خواندن بود؟ اگر بروم آزاد و تجارت بین الملل بخوانم این هدف و آرزویم عقده ای نمی شود در گلویم؟ تا عمر دارم خودم را فحش نمی دهم؟ هی به خودم نمی گویم بی اراده ی گشاد؟! نمی دانم... چیزی تا اتمام مهلت ثبت نام باقی نمانده و طبق معمول نمی دانم چه تصمیمی بگیرم تا دوباره همان جماعت پتکی نشوند که روزی بر سرم فرود بیایند...

 

کولی و نامه و عشق

خبر فوت سیمین بهبهانی را که می شنوم یاد کتابی می افتم که سالهاست سراغی ازش نگرفته ام و فقط هرچند وقت یک بار در اتاق تکانی هایم خاکش را گرفته ام و گذاشته ام سرجایش در جایی نه چندان دم دست در قفسه کتاب هایم. کتاب "کولی و نامه و عشق" سیمین بهبهانی را دی ماه 86  "م" به من هدیه داد. آن روزهایی که یک دختر 17 ساله ی کنکوری نا امید از قبولی بودم. کل زندگی و حتی وبلاگ نویسی ام را تعطیل کرده بودم که درس بخوانم. مثل بالنی که از بارهایش کم می کند تا اوج بگیرد. این تشبیه "م" از اوضاع و احوالم بود و درست وقتی که انتظارش را نداشتم این کتاب را به من هدیه داد. در صفحه ی اولش این یادداشت را برایم گذاشته بود: " هدیه کوچکی است برای لحظه های آشناییمان. امیدوارم بار بالنت را زیاد نکند! بالا بپری و در آسمان موفقیت ها ببینمت..." بعد از آن در تمام زنگ تفریح های درس خواندنم، خواندن یک شعر از این کتاب را به خودم جایزه می دادم. خیلی هایش برایم سنگین بود ولی میخواندمشان که بیش از این از شعر دور نمانم. تا آن که وارد دانشگاه شدم و این کتاب هم مثل بقیه کتاب ها در کتابخانه ام ماند تا یک روزی مثل دیروز فرا برسد که با خبر فوت شاعرش یادم بیفتد سراغش را بگیرم و تمام شعرهایش را در یک ساعت بخوانم و حس کنم که چقدر این کتاب نسبت به قبل برایم دوست داشتنی تر است و بیشتر از قبل درکش می کنم...یک هدیه ی غیر منتظره که بعد از سال ها تازه می فهمی اش و می گذاری اش در جایی که دم دستت باشد...

                                              

"ما را ز خود چنین انتظار نبود"

غذای بیرون خورده باشی. در یکی از این رستوران کثیف های تهران که اگر خوش شانس باشی جان سالم به در می بری! و از آن جا که هرگز آدم خوش شانسی نیستی شب را تا صبح از دل درد به خودت بپیچی و سعی کنی طوری که کسی بیدار نشود دل و روده ات را بالا بیاوری و برای خودت عرق نعنا و نبات داغ درست کنی و صبح در حالی که شب گذشته فقط دو ساعت خوابیده ای بلند شوی و بروی سر کار با قیافه ای در هم که سعی می کنی پشت لبخند تصنعی ات پنهانش کنی و تازه بنشینی و در وبلاگت پست هم بگذاری(!) و با خودت فکر کنی اگر الان بچه مدرسه ای بودی قطعا از آن روزها بود که باید در خانه می ماندی و استراحت می کردی و این یعنی بزرگ شدن. یعنی بزرگ شدن؟ مطمئن نیستم. مطمئن نیستم که بزرگ شده باشم اما مطمئنم که تا به امروز  "ما را ز خود چنین انتظار نبود"...

دل خوشی این روزها(3)

خدا نیاورد آن روزی را که دو لپی پیتزا خوردن هم نتواند دلخوشی بزرگی باشد برای فرار از روزمرگی هایت!

  بگویید آمین!

                   

تن ها

دراز به دراز افتاده باشی روی زمین و او با کفش های آهنین ایستاده باشد روی سینه ات و تو هر چه تقلا کنی و دست و پا بزنی نجات پیدا نکنی و او هم کوتاه نیاید. سفت و محکم همان جا بایستد. درست روی قفسه سینه ات آنقدر که نفست بالا نیاید. دست کمک به اطرافت دراز کنی ولی هیچ کس نباشد و تو در همان حال به لیست دوستانت در گوشی ات فکر کنی و دوستانت را از نظر بگذرانی و به این نتیجه برسی هیچ کدام نمی توانند به دادت برسند. درد، درد توست و سنگینی اش روی سینه توست. تابت که تمام شد با صدای بی رمقت بگویی حالا که انقدر تنهام همان جا بایست جناب غم! با همان کفش های آهنینت آن جا بایست...یا تو بالاخره کوتاه می آیی یا من از پا در می آیم...

 

+خدا قرار است چه کند با من؟ ستاره را فرستاد آن سر دنیا که تا خرخره در تنهایی فرو بروم که چه؟ اصلا من از کی انقدر تنها شدم؟ زندگی از کی برایم انقدر سخت شد؟ از وقتی حقوق خواندم؟ از وقتی که شاغل شدم و درگیر روزمرگی؟ از وقتی آن چه باید می شد نشد؟ از وقتی نماز خواندن هایم یکی در میان شد؟ از وقتی که مغرورانه بغض هایم را فرو خوردم که بگویم قوی هستم؟

نمی دانم...

برای که؟ برای چه؟!

نمی فهممشان. این آدم هایی که بوی سیگار و کوکو سبزی از دهانشان توی ذوق می زند ولی می گویند روزه ایم!  نمی فهمم آدم هایی را که روزه نمی گیرند، می گویند "روزه ایم"!!

چنین دروغ بزرگی برای که؟ برای چه؟!

24 سالگی

من باختم. به زود قضاوت کردنم باختم. و این اولین بارم نبود. این باخت آنقدر برایم گران تمام شده است که فرشته ی تنبل این روزها را به نوشت وا داشته آن هم بدون کاغذ و قلم و مستقیم در وبلاگم.

قرار بود با دوستانم برای شام جمع شویم در یک رستوران. گفنه بودند فلان ساعت بیا و من به خیال آن که وقت زیادی دارم با آرامش شروع کردم به حاضر شدن. 45 دقیقه قبل از موعد برایم پیام آمد که ما همه جمع شده ایم پس تو کجایی؟! با سرعت باد در حالی که زیر لب غر میزدم لباس هایم را پوشیدم و برای آن که بیش از این منتظرشان نگذارم تمام چراغ های زرد را رد کردم و تا توانستم بوق زدم تا راه را برایم باز کنند. بالاخره کلافه و عصبی رسیدم به رستوران و با قیافه در هم و ناراحت از این بی برنامگی تادهان به گله و شکایت باز کردم کیک و شمع و فشفشه در فاصله چند سانتی ام قرار گرفت و صدای جیغ و دست و تولدت مبارک دوستانم که تولدم را دو هفته جلوتر جشن گرفته بودند تا کوچکترین شکی نکنم و در حد مرگ سورپرایز شوم. و حالا این را در حالی می نویسم که در حد مرگ هم سورپرایز شده ام هم شرمنده! بعد با خودم فکر کردم یعنی 24 سالگی با خودش برایم درس عبرت آورذه؟ این اتفاق افتاده که به من بگوید هی تو! انقدر بدبین نباش...انقدر زود قضاوت نکن...انقدر گله و شکایت نکن و این را باور کن درست وقتی که فکر می کنی هیچ چیز خوشحال کننده ای در زندگی ات نیست یک اتفاق خجالت زده ات می کند از نادیده گرفتن عزیزانت از فراموش کردن مهربانی های خدایت و شرمنده می شوی...24 سالگی این پیام را آورده که کمی بزرگ شو...قدرشناس تر باش...مهربان تر رفتار کن...خوش بین تر زندگی کن... و من حالا بغض لحظه ی فوت کردن شمع هایم را به خاطر میسپارم لرزش دستانم لحظه ی گرفتن گل و باز کردن هدیه هایم را به خاطر می سپارم و آرزو می کنم که کاش دوستانم چهره ی اخمو و طلبکار فرشته را در آن لحظه فراموش کرده باشند...

I am a little angel

نمی دانم دقیقا از کی بود که عاشق هرچیز فرشته ای شکل شدم و فهمیدم دیدن هر چیزی که فرشته ای شکل باشد یا طرحی از فرشته داشته باشد مرا تا حد مرگ سر ذوق می آورد. از گردنبند و جعبه و مجسمه و عروسک گرفته تا شمع و صابون و آهنگ فرشته ی سیاوش قمیشی! اما هیچ وقت هیچ کس پی به این موضوع نبرد و اگر هم برد در مناسبتی که باید برایم هدیه ای می گرفت فراموش می کرد! انگار که بخواهم حالا که اسمم فرشته است از فرصت استفاده کنم و کلکسیونی از فرشته ها درست کنم. تا این که خودم برای خودم هدیه فرشته ای خریدم. یک بلوز که رویش یک فرشته پولک کاری شده و بالایش نوشته: "I am a little angel" دوستش دارم اما برایم مثل یک هدیه فرشته ای از یک آدم دوست داشتنی نیست. 

این ها را نگفتم که یکی بیاید برایم هدیه فرشته ای شکل بگیرد!! بلکه فقط در حد نوشتن یک آرزو بود. شاید بهتر باشد که به سبک نیکولا بنویسم: یکی باید باشه حتما. یکی که بدونه گاهی یک هدیه فرشته ای شکل از هزار تا هدیه ی گرون قیمت برات با ارزشتره. یکی که بدونه تو یک بسته شکلات و یک عروسک فرشته ای شکل را حتی به یک سرویس جواهر ترجیح می دهی!