از او

در اوج دغدغه و کلافگی، درست آن لحظه که فکر می کنی فراموشت کرده، طوری که حتی فکرش را هم نمی کنی نشانت می دهد مثل همیشه حواسش به تو هست و دارد از آن بالا نگاهت می کند و شاید برایت دست هم تکان می دهد و با یک هدیه ی غیر منتظره، یک انار ترک خورده در باغچه ی حیاط خانه ات غافلگیرت می کند و یک عالم لبخند را مهمان لبانت!

 

به قول استاد"ش" خزعبلاتم را جدی نگیرید!

((سعی کن فکر نکنی به چیزایی که ممکنه پیش بیاد. اگه فکر کنی می بینی هنوز سوژه های زیادی وجود داره برای شاد بودن.فقط کافیه یه کم احمق باشی. مگه غیر از اینه که "برای خوشبخت بودن نیاز به هیچ چیز نیست جز نفهمیدن!")) این ها را می گویی و پرسشگرانه نگاهم می کنی،انگار که منتظر تائید باشی. ((داری چرت و پرت می گی. دلت الکی خوشه،به خدا!)) این ها را در دلم می گویم. دلم نمی آید در چنین شرایطی این قدر رک باشم. مثلا آمده ای برای دلداری من. به زور گوشه ی لب هایم را کش می دهم. نمی دانم چه قدر شبیه لبخند شده اما بهتر از زل زدن است. می دانی که عادتم است زل زدن به چشم ها و خیره نگاه کردن. گاهی هم دست گل به آب می دهم با این عادت اما نمی شود کاری اش کرد.ترک عادت موجب مرض است و من هم به طرز عوامانه ای به این ضرب المثل اعتقاد دارم! بعضی از ضرب المثل ها چرتند، حتی چرت تر از حرف هایی که تو تحویلم می دهی. انقدر چرت که اگر صد سال هم بنشینی و فکر کنی پی به فلسفه شان نمی بری. به خودم می آیم. هنوز داری همان طور نگاهم می کنی. متوجه می شوم که در اجرای لبخند زورکی ام موفق عمل نکرده ام. درگیرتر از آنم که کاری از دستم بر بیاید برای تائید حرف هایت. البته تائیدی در کار نیست وقتی که فکر می کنم داری چرت و پرت می گویی. اگرچه تقصیری هم نداری. این خاصیت آدم هاست که برای دلداری دیگران سعی می کنند با یک مشت حرف شعاری که خودشان هم اعتقادی به آن ندارند خرت کنند تا سبک شوی و در نود درصد مواقع هم نمی شوی! سکوت کرده ای. من هم. خیره می شوم به نقطه ی قرمز رنگ. کفشدوزک است؟ نمی دانم، هرچه هست بهانه ی خوبی می شود برای تمرکز و فکر کردن. فکر می کنم به رفتن و قید همه چیز را زدن و برای هزارمین بار یاد حرف استاد "ش" می افتم: "تو ایران فقط برای مدرک درس بخونید" گوشم سوت می کشد. نگاهم را از کفشدوزک می گیرم و فکرم را بلند تکرار می کنم. تو می خندی،بلند می خندی و می گویی((خوووبه! حسابی داری احمق می شی...)) توجه نمی کنم به خنده ات به حرف هایت. فقط می شنوم. مدت هاست خیلی چیزها را فقط می شنوم و می بینم بدون هیچ پردازشی. ایفل جلوی چشمهایم رژه می رود و من فکر می کنم به ۸۰۰۰ یورو،به ادامه تحصیل، به مونث بودن، جایگاهم و حس غریب دانشجوی دانشگاه آزاد بودن و... تو همچنان داری می خندی به غصه های -از نظر تو-  خنده دارم. انگشت هایم را تلق و تلوق می شکنم و با کمال بی انصافی به این فکر می کنم که کاش هر چه زودتر بلند شوی و بروی و بیش تر از این به نام دلداری دادن،مسخره نکنی غصه هایم،بی انگیزگی و تنهایی ام را. هنوز نشسته ای. چیزی نمی گویی. شاید داری فکر می کنی. نمی دانم. نگاهم می افتد به کفش هایم. انگشتان پایم را داخل کفش تکان می دهم. درد نه چندان غیر قابل تحملی روی پنج هایم حس می کنم. آن قدری نیست که نگذارد به فکر کردن هایم ادامه دهم. به بستن این وبلاگ فکر می کنم. اما بعد انگار که دنبال بهانه ای باشم یاد مخاطب هایش می افتم که مدتی است از تعداد انگشتان دست خارج شده است. همین کافیست برای منصرف شدن! انگار که بخشی از هویتم شده باشد و مثل خیلی چیزها و کس ها من را به خود وابسته کرده باشد. سنگ کوچک جلوی پایم را با تمام قوا شوت می کنم و می گویم((لعنت به این خصلت وابستگی، جز جداناشدنی من!)) تو لبخند می زنی. شاید امیدواری که دوباره مسخره بازی در بیاوریم. بخندیم. اما... کم کم تعجب می کنی از این همه بد شدنم. نگران می شوی. خنده هایت را قورت می دهی . با جدیت نگاهم می کنی و می گویی ((نه، انگاری واقعا تو یه چیت شده دختر!)) چیزی نمی گویم. دوباره ایفل می آید جلوی چشم هایم رژه می رود و حرف های استاد"ش" در ذهنم اکو می شود:" تو این دنیا کسی دلش به حال دیگری نمی سوزه" و تو مثل همیشه شعورت می رسد. می گویی(( بهتره تنها باشی.)) لبخند کمرنگی می زنی و می روی. می روی و من این بار  به او فکر می کنم که نیست. به او که پیدا نمی شود و او هم بهانه ای می شود در کنار بهانه های دیگرم برای دلتنگی.

خسته می شوند فکرهایم،دلتنگی ها و بهانه های تکراری ام . به رفتن فکر می کنم به قید همه چیز را زدن.سوزش تاول پنجه هایم امانم را می برد. یاد تو می افتم. یاد حرف ها و خنده هایت. چند ساعتی می شود که رفته ای. با خودم می گویم ((باید در اولین فرصت از دلش در بیاورم.))

پ ن۱: بگذارید نگویم"دنبال مخاطب نگردید"!

پ ن۲: این روزها عجیب تلخم. اصابت سیگنال های منفی این پست به روحتان را ببخشید.

در راستای یک قرار وبلاگی

بالاخره موفق شدم به یکی از قرارهای وبلاگی آنی دالتون که این بار در پارک طالقانی برگزار می شد برسم. ملاقات با دوستان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان خارج از دنیای مجازی خیلی برایم خوب و خوشحال کننده بود. جای شما خالی. دیدن کسانی که یک جورهایی شبیه خودت هستند خیلی هیجان انگیز است و  من از پیدا کردن دوستان جدید بسیار ذوق زده ام!

می توانید اسامی دوستان وبلاگ نویس و آدرسشان (البته آدرس وبلاگشان!!) را در این پست از مارکوپلو دم کشیده ببینید:

 تلاش براي تبديل شدن به يك موجود! بسي خوش قول 

پ ن: از آنی و همه ی دوستان پایه که این قرار را برگزار کردند ممنونم.

 

تابستان کوتاه من!

صدای زنگ اس ام اس می آید.من این طرف اتاق هستم و موبایل آن طرف اتاق. حس بلند شدن ندارم.می توانم بدون این که ببینم حدس بزنم چه اس ام اسی برایم آمده،طبق معمول یا همراه اول است که  قربان صدقه ی مشترک گرامی اش رفته(!) یا فروش ویژه فلان فروشگاه است و یا تبلیغ اینترنت پر سرعت و... خلاصه یکی از همین اس ام اس هایی است که تنهایی ات را مثل پتک می کوبد فرق سرت! با تمام این ها طاقت نمی آورم و بلند می شوم تا بیشتر از این  قوه ی تخیلم را به کار نگیرم. "دانشجوی عزیز ضمن تبریک آغاز سال تحصیلی جدید به اطلاع می رساند، کلاس ها از بیست و هفتم آغاز می شود عدم حضور در کلاس موجب حذف درس مربوطه می شود و..." امروز بیست و هشتم است و این اس ام اس که با یک روز تاخیر ارسال شده تلنگری می شود تا بروم سراغ لیست کارهایی که اول تابستان تهیه کرده بودم تا مثلا از تعطیلاتم استفاده ی بهینه کنم. با دیدن لیست آهی می کشم از این که نصف بیشتر برنامه ام عملی نشده است،از این که کتابخانه ام را ساماندهی نکرده ام و هنوز یک عالمه کتاب نخوانده دارم، دوچرخه هایم را آماده ی صحافی نکرده ام و همچنان دارند در کمدم خاک می خورند.بعد نگاهم می افتد به synonym هایی که قرار بود حفظ کنم و همان طور باقی مانده و یاد متون می افتم که چقدر از اهمیتش در ارشد در گوشمان می خوانند بعد هم  به لیست نذرهای ادا نکرده ام. به این فکر می کنم که کارهای مفیدم در تابستان خواندن "ناتوردشت" بوده و ورزش کردن و یک سفر کوتاه و دو سه بار رفتن به کوه،همین. یادم می افتد که دست فرمانم هم آن قدری راه نیافتاد که دلم خوش باشد امسال می توانم سر از جاده ی کذایی دانشگاه در بیاورم.این طوری غصه ی عالم را می ریزند به دل آدم  که با این همه کار انجام نشده می آیند آغاز سال تحصیلی جدید را ــکه معلوم نیست قرار است چه قدر مسخره تر از دو سال گذشته باشد!ــ تبریک می گویند وتهدیدت می کنند تا مبادا فکر پیچاندن کلاس ها به ذهنت خطور کند.با خودم می گویم اصلا بهتر بود من هم  مثل دکتر "د" امسال را از دانشگاه مرخصی می گرفتم به کارهای عقب مانده ام می رسیدم بعد فکر می کنم که کاش می شد تابستان را متوقف کرد اما آخر به این نتیجه می رسم ذات تعطیلات برای من منفعل شدن است و بس.
لیست تابستانی ام را مچاله می کنم و قلم و کاغذ به دست به کارهای انجام نشده و به کارهایی که قرار است در سال تحصیلی جدید انجام دهم فکر می کنم!