((سعی کن فکر نکنی به چیزایی که ممکنه پیش بیاد. اگه فکر کنی می بینی هنوز سوژه های زیادی وجود داره برای شاد بودن.فقط کافیه یه کم احمق باشی. مگه غیر از اینه که "برای خوشبخت بودن نیاز به هیچ چیز نیست جز نفهمیدن!")) این ها را می گویی و پرسشگرانه نگاهم می کنی،انگار که منتظر تائید باشی. ((داری چرت و پرت می گی. دلت الکی خوشه،به خدا!)) این ها را در دلم می گویم. دلم نمی آید در چنین شرایطی این قدر رک باشم. مثلا آمده ای برای دلداری من. به زور گوشه ی لب هایم را کش می دهم. نمی دانم چه قدر شبیه لبخند شده اما بهتر از زل زدن است. می دانی که عادتم است زل زدن به چشم ها و خیره نگاه کردن. گاهی هم دست گل به آب می دهم با این عادت اما نمی شود کاری اش کرد.ترک عادت موجب مرض است و من هم به طرز عوامانه ای به این ضرب المثل اعتقاد دارم! بعضی از ضرب المثل ها چرتند، حتی چرت تر از حرف هایی که تو تحویلم می دهی. انقدر چرت که اگر صد سال هم بنشینی و فکر کنی پی به فلسفه شان نمی بری. به خودم می آیم. هنوز داری همان طور نگاهم می کنی. متوجه می شوم که در اجرای لبخند زورکی ام موفق عمل نکرده ام. درگیرتر از آنم که کاری از دستم بر بیاید برای تائید حرف هایت. البته تائیدی در کار نیست وقتی که فکر می کنم داری چرت و پرت می گویی. اگرچه تقصیری هم نداری. این خاصیت آدم هاست که برای دلداری دیگران سعی می کنند با یک مشت حرف شعاری که خودشان هم اعتقادی به آن ندارند خرت کنند تا سبک شوی و در نود درصد مواقع هم نمی شوی! سکوت کرده ای. من هم. خیره می شوم به نقطه ی قرمز رنگ. کفشدوزک است؟ نمی دانم، هرچه هست بهانه ی خوبی می شود برای تمرکز و فکر کردن. فکر می کنم به رفتن و قید همه چیز را زدن و برای هزارمین بار یاد حرف استاد "ش" می افتم: "تو ایران فقط برای مدرک درس بخونید" گوشم سوت می کشد. نگاهم را از کفشدوزک می گیرم و فکرم را بلند تکرار می کنم. تو می خندی،بلند می خندی و می گویی((خوووبه! حسابی داری احمق می شی...)) توجه نمی کنم به خنده ات به حرف هایت. فقط می شنوم. مدت هاست خیلی چیزها را فقط می شنوم و می بینم بدون هیچ پردازشی. ایفل جلوی چشمهایم رژه می رود و من فکر می کنم به ۸۰۰۰ یورو،به ادامه تحصیل، به مونث بودن، جایگاهم و حس غریب دانشجوی دانشگاه آزاد بودن و... تو همچنان داری می خندی به غصه های -از نظر تو- خنده دارم. انگشت هایم را تلق و تلوق می شکنم و با کمال بی انصافی به این فکر می کنم که کاش هر چه زودتر بلند شوی و بروی و بیش تر از این به نام دلداری دادن،مسخره نکنی غصه هایم،بی انگیزگی و تنهایی ام را. هنوز نشسته ای. چیزی نمی گویی. شاید داری فکر می کنی. نمی دانم. نگاهم می افتد به کفش هایم. انگشتان پایم را داخل کفش تکان می دهم. درد نه چندان غیر قابل تحملی روی پنج هایم حس می کنم. آن قدری نیست که نگذارد به فکر کردن هایم ادامه دهم. به بستن این وبلاگ فکر می کنم. اما بعد انگار که دنبال بهانه ای باشم یاد مخاطب هایش می افتم که مدتی است از تعداد انگشتان دست خارج شده است. همین کافیست برای منصرف شدن! انگار که بخشی از هویتم شده باشد و مثل خیلی چیزها و کس ها من را به خود وابسته کرده باشد. سنگ کوچک جلوی پایم را با تمام قوا شوت می کنم و می گویم((لعنت به این خصلت وابستگی، جز جداناشدنی من!)) تو لبخند می زنی. شاید امیدواری که دوباره مسخره بازی در بیاوریم. بخندیم. اما... کم کم تعجب می کنی از این همه بد شدنم. نگران می شوی. خنده هایت را قورت می دهی . با جدیت نگاهم می کنی و می گویی ((نه، انگاری واقعا تو یه چیت شده دختر!)) چیزی نمی گویم. دوباره ایفل می آید جلوی چشم هایم رژه می رود و حرف های استاد"ش" در ذهنم اکو می شود:" تو این دنیا کسی دلش به حال دیگری نمی سوزه" و تو مثل همیشه شعورت می رسد. می گویی(( بهتره تنها باشی.)) لبخند کمرنگی می زنی و می روی. می روی و من این بار به او فکر می کنم که نیست. به او که پیدا نمی شود و او هم بهانه ای می شود در کنار بهانه های دیگرم برای دلتنگی.
خسته می شوند فکرهایم،دلتنگی ها و بهانه های تکراری ام . به رفتن فکر می کنم به قید همه چیز را زدن.سوزش تاول پنجه هایم امانم را می برد. یاد تو می افتم. یاد حرف ها و خنده هایت. چند ساعتی می شود که رفته ای. با خودم می گویم ((باید در اولین فرصت از دلش در بیاورم.))
پ ن۱: بگذارید نگویم"دنبال مخاطب نگردید"!
پ ن۲: این روزها عجیب تلخم. اصابت سیگنال های منفی این پست به روحتان را ببخشید.
