...

"دائما می اندیشم.شب و روز٬ در تمامی لحظه ها ٬در بابِ راهم ٬مکتبم٬مردمم٬وطنم.من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد.اما به باور داشتن عادت نمی کنم.می گویم: تو هرگز به خاطر وطنی که به عادت ِ دوست داشتنش مبتلا گشته ای ٬به جان نخواهی جنگید.

هرگز به خاطر مردمی که به مهرورزی ِ ایشان ٬عادت کرده ای ٬زندگی نخواهی کرد.

نمازی که از روی عادت خواهده شود ٬ نماز نیست٬ تکرار ِ یک عادت است: نوعی اعتیاد. حرفه ای شدن٬ پایان ِ قصه ی خواستن است.

عادت٬ ردِ تفکر است و رد ِ تفکر ٬آغاز بلاهت است و ابتدای ددَی زیستن.انسان ٬ هرچه دارد ٬ محصول ِ تمامی ِ هستی ِ خویش را به اندیشه سپردن است.و من پیوسته می اندیشم که کدام راه٬ کدام مکتب ٬ کدام اقدام در فرو ریختن این بنا می تواند موثر باشد."

                                                                               یک عاشقانه ی آرام-نادر ابراهیمی

پ ن: خواندمش. تمام مدت شده بودم بانوی آذری. شده بودم عسل. دختر ساوالان با قد بلند و چشمان گیرا. دوست داشتمش. زیاد. 

:)

چرا تا شکفتم

چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم

چرا بی هوا سرد شد باد

چرا از دهن

              حرف های من

                                  افتاد

                                                              

                                                     فیصر امین پور

 

پ ن: قربون نگرانی های کامنتی و اس ام اسی تون. خوبم و شاد. ننوشتن هایم دلیلی نداشت جز مشغله های الکی که تموم شد.

پ ن: بالاخره طلبیده شدم. دارم می رم مشهد،اردوی دانشجویی. قول می دم براتون دعا کنم:)

بیا برگردیم اون روزا

قرار نبود هیچ کدام از این اتفاقات بیفتد. قرار نبود به این زودی، زودتر از آن چه که فکرش را می کردیم همه چیز به هم بریزد. رویاهایمان خراب شود و به سادگی همه چیز عوض شود. این ها فقط حرف های من نیست. این ها را تو هم فهمیدی اما به رویت نیاوردی و خودت را زدی به خیالی، تو بی خیالی را خوب بلد بودی. در بدترین شرایط هم می توانستی لبخند بزنی.یادت هست؟! من نمی توانستم بی خیال باشم. دلم با هم بودن می خواست. پشت هم بودن.با کوچکترین اتفاق لب ور می چیدم. تند تند راه می رفتم و انگشت هایم را تلق و تلوق می شکستم و غصه می خوردم و غصه می خوردم... اما گریه نمی کردم، گریه نمی کردم تا نگویید لوس است. یاد گرفته بودم اشک هایم را نگه دارم تا نیمه شب روی بالشم نقش آفرینی کنند.
 حالا خوب نگاهم کن، همان فرشته ام. با این تفاوت که کمی پوست کلفت شده ام. درست نمی دانم از چه زمانی. شاید از آن روزی که "م" برای همیشه رفت و من هرچه فکر کردم به یاد نیاوردم آخرین بارهایمان را. او بی خداحافظی رفت و هیچ کس، هیچ کجا پیدایش نکرد و شاید باور نکنی اما من هنوز گاهی خوابش را می بینم! یا شاید هم از روزی که فهمیدم درست همان روزها که منتظر جواب های کنکور بودیم "د" برای همیشه چشم هایش را بسته بود و ما چقدر دعا کردیم برای قلبش که خوب بشود و نشد... نمی دانم شاید هم از وقتی که رنگ و روی زرد "ع" ویرانم کرد و چه قدر دعا کردم که این رنگ و روی زرد فقط از سیگاری شدنش باشد! یادت هست، یک سال پشت کنکور ماند اما به آرزویش رسید. حقش بود خانم مهندس شدن، حقش بود دانشجوی شریف شدن اما این رنگ و روی زرد و صدای خس دار، نه! حقش نبود...به خدا حقش نبود.
قرار نبود هیچ کدام از این اتفاقات بیفتد. این را تو هم می دانستی.اما ساده گذشتی. بیا برگردیم. از این بیشتر جلو رفتن من را می ترساند. بزرگ شدن نگرانم می کند. من پوست کلفت شدن را نمی خواهم. من بی خیالی را بلد نیست. ساده گذشتن از این اتفاقات را بلد نیستم. من هنوز هم دلم تنگ می شود. هنوز هم اشک هایم...بالشم...