عجله دارم. بی توجه به چراغ قرمز عابر پیاده و بوق ماشین ها از روی خط و لا به لای ماشین ها رد می شوم. پیاده رو شلوغ است. هر چقدر هم تیز و بز باشم امکان ندارد با کسی برخورد نکنم و در عین حال از پیاده رو هم خلاص شوم و برسم به تاکسی ها که امیدوارم حداکثر در ده دقیقه مسیر ونک تا آزادی را طی کند! تصمیم می گیرم از کنار خیابان بروم که خلوت تر است. خیز بر می دارم تا بدوم که "م" را می بینم. او زودتر من را دیده و شناخته و با آغوش باز می اید طرفم:فرشتهههه!!!! "م" را بعد از تمام شدن دوره ی دبیرستان ندیده ام اما سریع می شناسمش. تغییری نکرده. شبیه روزهای مدرسه است. از دیدنش خوشحال می شوم. متوجه عجله ام است و می گوید((انگار دیرت شده، شمارتو بگو)) شماره را می گویم و می روم و تمام مسیر را به "م" فکر می کنم به روزهای راهنمایی و دبیرستان. "م" ریاضی می خواند و من انسانی...
فردای آن روز. "م" زنگ می زند و با یک عالم انرژی حالم را می پرسد،از درس از دانشگاه. می گوید که انصراف داده است که زبان بخواند تا از ایران برود. بعد می گوید که بقیه حرف ها را بگذاریم برای وقتی که هم دیگرو دیدیم. قرار می گذاریم.
رفته ایم فنجان اول. مدت هاست که گذرم به آن جا نیفتاده اما این مدت را زیاد قهوه ترک خورده ام و فهمیده ام هیچ کجا فنجان اول نمی شود! "م" لبخند به لب سکوت کرده و من به این هایی فکر می کنم که گفتم، به قهوه ترک!
قهوه هایمان را که سفارش می دهیم "م" شروع می کند به حرف زدن. از دانشگاهش می گوید از مسیر خیلی دورش و حس غربتش و از اقتصاد که هیچ وقت رشته ی مورد علاقه اش نبوده پس انصراف داده. می گوید(( اقتصاد به من نمی آد ولی به تو خیلی می آد که خانوم وکیل شی!)) می خندد از ته دل و پر انرژی. یادم نمی آید آخرین بار کی مثل "م" خندیده ام...
"م" قهوه اش را مزه می کند،من هم. بعد خاطرات دوران مدرسه را مرور می کنیم "م" خوب می خندد و من لبخند می زنم. قهوه ام که تمام می شود "م" می گوید((فنجونتو برگردون برات فال بگیرم)) می گویم به فال اعتقاد ندارم. می گوید((فنجونتو برگردون، خوب فال می گیرما)) فنجان را بر می گردانم.
"م" مسلمان نیست. یک گیتاریست حرفه ایست و کلا زندگی منظمی دارد این را معلم ها هم کشف می کردند و توصیه می کردند مثل او باشیم و ما نمی شدیم!
لبخند به لب، فنجانم را بر می دارد و داخلش را نگاه می کند((هوم...هیچ وقت آدم پیچیده ای نبودی...خطّای فالتم سادست)) دستم زیر چانه ام است و ناخودآگاه می زنم زیر خنده! می فهمم حرکتم کمال بی شخصیتی بوده اما کار از کار گذشته. "م" هم می خندد، فنجان را می گذارد روی میز و چهره اش جدی می شود و می گوید:((خب، راستش منم به فال اعتقاد ندارم ولی باید یه حرفایی رو بهت بزنم، می خواستم فالو بهونه کنم)) جا می خورم. یک دوست قدیمی بعد از حدود 5 سال بی خبری چه حرفایی دارد که باید به من بزند؟!
دستش را می گذارد روی دستم و صدایش را پایین می آورد، مثل مادری که می خواهد کودکش را نصیحت کند می گوید((یه کم پیچیده باش فرشته...به خاطر خودت می گم)) قیافه اش در هم می رود.
"م" از زندگی اش می گوید از روزهایی که در این سال ها گذرانده و من حس می کنم با این که چیزی تا 22 ساله شدنم نمانده اما در مقابل "م"هنوز همان فرشته ی 16-17 ساله ی دبیرستانم و این خامی نگرانم می کند ولی او می گوید که باید از این بابت خوشحال باشم.
با "م" یک عالم می خندیم و حرف می زنیم یک عالم فکر می کنیم و جواب بعضی از سوال هایمان را پیدا می کنیم... موقع خداحافظی هم می گوید((بذار رازات مال خود خودت باشه...لازمم نیست همیشه مهربون باشی...))
"م" به زودی برای همیشه از ایران می رود. غصه ها و دل پرش را هم با خودش می برد. من نگرانش می شوم نگران بدبین شدن هایش به زندگی...نگران توصیه هایش...شاید واقعا لازم نباشد همیشه مهربان بود...اصلا چرا نگرانش شدم؟!!