من باختم. به زود قضاوت کردنم باختم. و این اولین بارم نبود. این باخت آنقدر برایم گران تمام شده است که فرشته ی تنبل این روزها را به نوشت وا داشته آن هم بدون کاغذ و قلم و مستقیم در وبلاگم.

قرار بود با دوستانم برای شام جمع شویم در یک رستوران. گفنه بودند فلان ساعت بیا و من به خیال آن که وقت زیادی دارم با آرامش شروع کردم به حاضر شدن. 45 دقیقه قبل از موعد برایم پیام آمد که ما همه جمع شده ایم پس تو کجایی؟! با سرعت باد در حالی که زیر لب غر میزدم لباس هایم را پوشیدم و برای آن که بیش از این منتظرشان نگذارم تمام چراغ های زرد را رد کردم و تا توانستم بوق زدم تا راه را برایم باز کنند. بالاخره کلافه و عصبی رسیدم به رستوران و با قیافه در هم و ناراحت از این بی برنامگی تادهان به گله و شکایت باز کردم کیک و شمع و فشفشه در فاصله چند سانتی ام قرار گرفت و صدای جیغ و دست و تولدت مبارک دوستانم که تولدم را دو هفته جلوتر جشن گرفته بودند تا کوچکترین شکی نکنم و در حد مرگ سورپرایز شوم. و حالا این را در حالی می نویسم که در حد مرگ هم سورپرایز شده ام هم شرمنده! بعد با خودم فکر کردم یعنی 24 سالگی با خودش برایم درس عبرت آورذه؟ این اتفاق افتاده که به من بگوید هی تو! انقدر بدبین نباش...انقدر زود قضاوت نکن...انقدر گله و شکایت نکن و این را باور کن درست وقتی که فکر می کنی هیچ چیز خوشحال کننده ای در زندگی ات نیست یک اتفاق خجالت زده ات می کند از نادیده گرفتن عزیزانت از فراموش کردن مهربانی های خدایت و شرمنده می شوی...24 سالگی این پیام را آورده که کمی بزرگ شو...قدرشناس تر باش...مهربان تر رفتار کن...خوش بین تر زندگی کن... و من حالا بغض لحظه ی فوت کردن شمع هایم را به خاطر میسپارم لرزش دستانم لحظه ی گرفتن گل و باز کردن هدیه هایم را به خاطر می سپارم و آرزو می کنم که کاش دوستانم چهره ی اخمو و طلبکار فرشته را در آن لحظه فراموش کرده باشند...