کولی و نامه و عشق
خبر فوت سیمین بهبهانی را که می شنوم یاد کتابی می افتم که سالهاست سراغی ازش نگرفته ام و فقط هرچند وقت یک بار در اتاق تکانی هایم خاکش را گرفته ام و گذاشته ام سرجایش در جایی نه چندان دم دست در قفسه کتاب هایم. کتاب "کولی و نامه و عشق" سیمین بهبهانی را دی ماه 86 "م" به من هدیه داد. آن روزهایی که یک دختر 17 ساله ی کنکوری نا امید از قبولی بودم. کل زندگی و حتی وبلاگ نویسی ام را تعطیل کرده بودم که درس بخوانم. مثل بالنی که از بارهایش کم می کند تا اوج بگیرد. این تشبیه "م" از اوضاع و احوالم بود و درست وقتی که انتظارش را نداشتم این کتاب را به من هدیه داد. در صفحه ی اولش این یادداشت را برایم گذاشته بود: " هدیه کوچکی است برای لحظه های آشناییمان. امیدوارم بار بالنت را زیاد نکند! بالا بپری و در آسمان موفقیت ها ببینمت..." بعد از آن در تمام زنگ تفریح های درس خواندنم، خواندن یک شعر از این کتاب را به خودم جایزه می دادم. خیلی هایش برایم سنگین بود ولی میخواندمشان که بیش از این از شعر دور نمانم. تا آن که وارد دانشگاه شدم و این کتاب هم مثل بقیه کتاب ها در کتابخانه ام ماند تا یک روزی مثل دیروز فرا برسد که با خبر فوت شاعرش یادم بیفتد سراغش را بگیرم و تمام شعرهایش را در یک ساعت بخوانم و حس کنم که چقدر این کتاب نسبت به قبل برایم دوست داشتنی تر است و بیشتر از قبل درکش می کنم...یک هدیه ی غیر منتظره که بعد از سال ها تازه می فهمی اش و می گذاری اش در جایی که دم دستت باشد...

ابرها می گریند