صبح روز کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد به زور خانواده و وسوسه ی دوستانت بلند شوی بروی حوزه ی آزمون که شونصد کیلومتر از خانه تان دور است. قبلش هم هر چه بگویی بابا جان چهارسال درس خواندن در دانشگاه آزاد و خفت و خواری بس است برایم، کسی به خرجش نرود و هی بگویند لوس نشو بابا! چه فرقی میکنه؟! دانشگاه دانشگاست دیگه! مدرکتو گرفتی که کسی نمیپرسه کجا خوندی؟ همه فقط میپرسن چی خوندی و... تا چند روز پیش که نتیجه ی کارشناسی ارشد آزاد(همان کنکور کذایی) می آید با رتبه ی خوبی در یکی از واحدهای تهران "حقوق تجارت بین الملل" قبول می شوم و دوباره همان جماعت فوق الذکر می آیند می گویند خاااک بر سرت! بهترین گرایش رشته ی حقوق قبول شده ای و خوشحال نیستی؟! خاااک بر سرت که انقدر ناشکری. پاشو برو فوق لیسانست را بگیر تا دو زار به حقوقت اضافه شود. همه اش دو سال است و تا چشم بر هم بگذاری شده ای فوق لیسانس مملکت و...

و من همه ی این حرف ها را فقط بشنوم و مثل تمام عمرم تا به امروز قدرت تصمیم گیری قاطع را نداشته باشم. 4 سال درس خواندن در دانشگاه آزاد در مقطع کارشناسی و  شنیدن انواع و اقسام توهین ها که شما خنگ های مایه داری هستید که دانشگاه را با سالن مد اشتباه گرفته اید و اگر ناخن هایتان لاک دارد یا مانتویتان رنگ روشن است حق ندارید وارد دانشگاه شوید. به درک که غیبت می خورید. به درک که 12 کیلومتر راه آمده اید تا جنوبی ترین نقطه تهران. چشمتان کور میخواستید بیشتر درس بخوانید که دانشگاه آزادی نشوید و...

همه ی این ها یک طرف، علاقه ام به حقوق مالکیت فکری چه می شود؟ مگر غیر از این بود که هدفم مالکیت فکری خواندن بود؟ اگر بروم آزاد و تجارت بین الملل بخوانم این هدف و آرزویم عقده ای نمی شود در گلویم؟ تا عمر دارم خودم را فحش نمی دهم؟ هی به خودم نمی گویم بی اراده ی گشاد؟! نمی دانم... چیزی تا اتمام مهلت ثبت نام باقی نمانده و طبق معمول نمی دانم چه تصمیمی بگیرم تا دوباره همان جماعت پتکی نشوند که روزی بر سرم فرود بیایند...